به نام...
سلام ، ایام تعزیت ! با یه دو بیتی در مورد حضرت عباس ، هیبت کامل علی در عاشورا ، آغاز می کنم و بعد هم یک غزل که امید وارم بتوانم در آغاز تنهایی و غم ، تسکینی باشد به تکّدر بی وقوع دلها.
***
اصلا می دانی چیست؟ وقتی که غم به سراغت می آید ، بهانه را کنار می زند و تو را همدم شمع و شمعدانی میکند ، ناگهانی تر از آن است که فکرش را بکنی ، در هرلباسی گرفتارش می شوی... اما... وای به حال غمی که گرفتارم شده است... صدا می لرزد ، ته مانده ی یک اتفاق هیچــگاه از دلــم پاک نمی شود ، اینکه در کدام واقعه حالتِ اتفاق داشته باشی؟ ...کافی است ...
"گفتن" در انزوا بهتر فهمیده می شود.
***

آن شب که درون خیــمه مهتاب افتاد
یک علقمه از عکس تو در قاب افتاد
از دیدن عکس ِ تو که افتـــــاد در آب
حتــی دهن فـــرات هـــــم آب افتــاد
*****
لکنت آیینه
وقتی زبان آیینه لکنت گرفته بود
انگار عشق درد محبت گرفته بود
هر سایه که از سر جایش بلند شد
دستی به سمت صورت ماهت گرفته بود
نه اینکه سایه عادت شبهای ماه شد
بیچاره از بیان حقیقت گرفته بود
مستاجر خدا شده انسان بی بهشت
دیدی! خدا از آدمش اُجرت گرفته بود
وقتی که ماه صورت کالش رسیده بود
این میوه نیز کاهش قیمت گرفته بود
در حسرتی شکسته تر از بغض آسمان
باران شبیه پنجره حالت گرفته بود
دستی به روی آینه از غم کشید و بعد
سنگ از وقوع حادثه مهلت گرفته بود

فالای داغون شده
بارون گرفته ماهُ
فرستاده خونشون
سه چارتا ابر بیکار
گذاشته تو آسمون
وجود تاریک شب
فقط یه ضد حاله
اگه سیاه و تر شد
بدون خودش یه فاله
یه فال بد فرم و خیس
که آدماش سیاهن
یه خورده هم شکسته
شبیه نور ماهن
تموم شب برا من
شبیه فنجون شده
خطّای ممتد بد
فالای داغون شده
یه دریا استخاره
فال خدا بد شده
عجب قهوه ی تلخی
جزرِ دلم مَد شده
توُ تهِ فنجون من
یه سیب سرخ کاله
کولی می گه که آقا
این سیبه ضد حاله
بین سه خط قرمز
درون یه مثلث
سیبه نشسته دورش
یه عده مثل کرکس
ورود ممنوع تو
مشخصه توُ فالت
به خاطر سه خطه
اگه گرفته حالت
رو جاده ی زندگیت
با یه هوای ابری
رو تابلوهاش نوشته
بدجوری تویِ جبری
کولی که اینو گفتش
به آسمون نگا کرد
برای قهوه ی من
یه خورده هم دعا کرد
***
بارون گرفته اینبار
قد تموم حالم
بارون که کم کم می زد
"صِه" "نُغته" "ضَد" "طوو" فالم...

پرسيدم باران ...؟ و همچنان مشغول کشیدن شب پاییز بودی ! ومن داشتم تاوان برگ درخت نقاشی ات را می دادم ! درخت ...؟ و تو در حـال پاک کردن برگهـــای دفترت بودی و من ، نگاه به برگ پــاييز آن مي كردم ! گفتم اگر مي تواني ماه را از پشت ابر بكش! و تو ستاره ها را در روز نشانم دادي... گفتم اگر نقاش ماهري هستي خدا را نقاشي كن! ... و تو... برگ سفید دفترت را به من دادي ! گفتم زندگي گر چه زشت است اما از زيبايي نمي افتد. چرا ... ؟ و لب بستي و كشيدي و به من فهماندي نقاشي خدا بدون بهشت نمي شود.گفتم سرنوشتم را رسم كن ... اندكي نگاهم كردي و دستت را بر روي دفترم كشيدي ، بدون پستي و بلنديِ آن! همين كه به خورشيد دفترت خنديدم با مدادت محكوم به ابر هاي سياه شدم.
تمام صحبت دفترت از ابر بود و نمی دانستیم که پاییزت می گرید یا که شوق بهار دارد ؟!و نقاشی نخ نمای تو شکل از اشک خدا یا نه! چشمهای دفتر تو برگ می گرید، و خاطرات بر باد رفته ی او از نگاه درخت می افتد.
صدایت کردم و تو تنها به دنبال صدایم دویدی و او را تا مرز فراموشی بدرقه کردی ، این است طوفانی که مرا به آرامش مشوش می رساند و صدای گام هایی آشنا ترین غربت را برایم به ارمغان می آورد...
با همه ی این نگاهها و سکوت دفتر نقاشی ات با ساده ترین کلمات شکل زجر تو را کشیده ام و می گویم :
دوستت دارم.

نخل ها؟! آی شما ها که دستان پر سخاوت اروند بوده اید ، ای شما که هوای زمستان
هم سرسبزیتان را چاده ای نبود ، نخل ها؟! حرف بزنید از هوایی بگویید که بوی باروت
را به پیراهنتان داد ، از عصاره ی اشکی بگویید که خون دلتان بود ، ایستادنها؟ باز
هم دستاهایی را به عمق باد ها ببرید و در معنای خاکها بیشتر فرو روید و از اسم
آسمانها هم بالاتر. آی اسماعیل های مکه ی جنوب؟ این بار با کدام پیامبر و به حکم کدام
خواب ، امتحان بریدن را برایتان برگزیده اند؟ نخل ها فقط نگاهم کنید... ای
سرفرازان بی سر ! دلتان می آید که من تمّار شوم ، اما بی نخل؟ پس من به کدام دار
جان خودم را نقش بزنم؟ یا در زیر سایه ی
چه کسی زیارت شهادت بخوانم؟ نخل ها؟ کیسه ی خرمای علی خانه ی شما است و چشم های
کودکان یتیم به چشمهای شما. بی زمستان ها؟ زبان سرخ شهادت برگ سبز شما را هم به به
باد داد؟ می دانم که اشک های ما بی دردان
نمک به زخم های سکوت شما است...
به نام خدایی که گم نام تر از او ندیدم
کم است ... هر چه قدر که خودت را در او بگردی ،به گَردی از نشانه های خویش در صحرای وجود او ، شاید نرسی... آدرس آویزان از چشهای تو تنها تکرار میدان اول آفرینش او ست... هر چقدر که خودت را در او بگردی ، انگار به دورگِردی میدان خویش می گردی...شاید تنها باید گفت
" نه... وصل ممکن نیست "
فلکه ی نگاهت را باز کن ، آدرس او همان جاست. درست روبروی بی نام ترین کوچه های شهر... خانه ی او پشت پلاک پلک چشمت پنهان مانده است. اتاقی که درش را با کلیدی از جنس معما باز می کنند، و پنجره ای که شبیه به چشم های مادری است غبار گرفته از انتظار.
و ما در پیدایی اسم خویش گم مانده ایم و آنها در گم نامی اسم خویش پیدا... و چقدر فاصله است بین مسیر ناپیدای ما و صدای شکسته ی نگفته ی آنها...

به هجوم رسیده ام ، به هجوم ! نگاه که می کنی عجیب می شود، برای خودت هم نیستی ، من هم برای خودم نیستم . نمی توانم... سایه های نشمرده عذابم می دهند ، در کمترین التماس ، تمنّایی دست روی دلم می گذارد . حتی اگر از خودت کمک بخواهی خودت را فدای دیگری می کنی . اصلاً نمی توانی خودت را فدای خودت کنی...
عید قربان غروب است اگر یادت نیست
هوس سرزده ی مرگ مگر یادت نیست
تیغه ی سرد نوک کوه به قلب خورشید
قتل یک منظره با نام سحر یادت نیست؟
آدمم هان ! پدرت ، میوه فروش شیطان
نانِ آدم شدنت : سیب پسر یادت نیست !!
این پیمبر که منم قاتل بت هایش شد
چون خدا جای عصا داد تبر ، یادت نیست
آب بر خاک نپاشید که تابوتم سوخت
آه ... این خاکی مفقود اثر یادت نیست ؟


